داستان مهاجرت يک پرستو

خسته...

از آدمهای غرغرو بدم میاد! اما دیگه دست خودم نیست... خسته ام و بی تحمل. از هر ماجرایی ناراحت میشم و اشکم درمیاد. توان ندارم و هر چقدر هم میخوام فیلم بازی کنم و بگم میتونم، بدتر میخوره تو ذوقم!

چهل روز گذشت، اما من هنوز ...   به جای اینکه مامان شده باشم، بیشتر از قبل بچه ی مامانم شده ام!!!!



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠

نظرات ()





 

این روزها زندگی برام تغییر کرده... من یک نقش جدید رو دارم بازی میکنم، شاید مهمترین یا موثرترین، یا سنگین ترین نقش زندگیم رو! اما هنوز به نظرم بهم نمیاد!!

حالا ما یک گنجشک کوچولو داریم که قراره یکی از اصلی ترین محورهای چرخش زندگیمون باشه.

ولی... من هنوز انگار متحیرم!!



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

نظرات ()





زندگی!

پنجشنبه با بابام سوار یه تاکسی شدیم، تاکسی خطی بود. تا نشستیم دیدیم آقای راننده توی جیب در (همونجا که خیلیها کهنه های پاک کردن شیشه و ... رو میذارن) دو تا شاخه مریم گذاشته! یک بوی گل مریمی توی تاکسی پیچیده بود!

بعد بابام بهم علامت داد که بیا و ببین آقای راننده داره چیکار میکنه. سرم رو آوردم جلو و دیدم تا منتظر رسیدن نوبت و حرکت کردنشه، نشسته داره با قلم درشت خط تمرین میکنه!! تا کنجکاوی و تعجب ما رو دید گفت خوب چیکار کنم؟!! شش و نیم صبح میام بیرون تا ده و نیم شب. وقت ندارم کار دیگه ای بکنم!

تو راه برامون تعریف کرد که روز گذشته که هوای اینجا مه کامل بود (در تمام مدت روز، سه چهار متر جلوتر هم دیده نمیشد از شدت مه!) بین سرویسهایی که میبرده، رفته دنبال خانمش و بردتش تا تو این هوا کمی با هم بگردن...

دیدم! 

میشه از صبح تا شب، هر روز و هر هفته، یک کار کاملا تکراری کرد و یه مسیر رو هی بالا و پایین رفت، 

اما باز زنده بود و زندگی کرد...

خدا حفظشون کنه!

 

پی نوشت: نی نی خوبه و الان باید یه چیزی حدود 10 سانتیمتر قد داشته باشه!!! تا یک ماه دیگه باید صبر کنم تا توی صفحه ی مونیتور ببینمش!



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط پرستو در شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()





یک صبح قشنگ!

جای همه ی کسانی که تهران نیستند تا از این صبح خیلی قشنگ و باطراوت و پرنشاط لذت ببرند خالی!

هوا پوشیده از ابره اما نه از ابر خیلی تیره. خنکای پاییز با بوی بارون شب قبل قاطی میشه و انقدر ریه ها رو ذوقزده میکنه! قله ی کوهها مه گرفته است و فقط یه انظباط شدید کاری میتونه جلوی آدم رو بگیره تا فرمون رو از سمت اداره نپیچونه طرف جاده چالوس!

اون وقت چنین صبحی اگه با چند تا شاخه رز سفید هم همراه بشه که دیگه...



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()





یه راز!

تو دلم یه راز دارم...

یه راز کوشولو، که کم کم دارم جون گرفتنش رو حس میکنم!!

----------------------------------------------------------

پی نوشت: حالا که دیگه اسمش راز نیست!!نیشخند



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()





به یمن حضور پاییز!

بعد از 4 سال دارم پاییز رو زندگی میکنم!!!



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩

نظرات ()





کمی صبر!

قالب وبلاگ در دست تعمیر است!

تازش چند روزی هم مسافرتم نیستم که بهش برسم!!!



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط پرستو در سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩

نظرات ()





مطالب پیشین





Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by mp128
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: About ::.

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
آموزش عکاسی
گالری عکاسی
هنر عروسکی
فرشته ای با فرشته های کوچولویش
شکر شکن شوند همه طوطیان هند
یادداشتهای دختر دستفروش مترو
حاج خانوم
اینجا : کانادا - ویندزور
پرنده مسافر
من و همسرم عاشقانه هم رو دوست داریم
مطبخ خاله خانوم
شهری از آب
دفترچه یادداشتهای آلوچه خانوم و همخونه اش
آشپزي رنگين

.:: Others ::.





.:: Archive ::.

خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
آبان ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
فروردین ۸٧
آذر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥