پنجشنبه با بابام سوار یه تاکسی شدیم، تاکسی خطی بود. تا نشستیم دیدیم آقای راننده توی جیب در (همونجا که خیلیها کهنه های پاک کردن شیشه و ... رو میذارن) دو تا شاخه مریم گذاشته! یک بوی گل مریمی توی تاکسی پیچیده بود!
بعد بابام بهم علامت داد که بیا و ببین آقای راننده داره چیکار میکنه. سرم رو آوردم جلو و دیدم تا منتظر رسیدن نوبت و حرکت کردنشه، نشسته داره با قلم درشت خط تمرین میکنه!! تا کنجکاوی و تعجب ما رو دید گفت خوب چیکار کنم؟!! شش و نیم صبح میام بیرون تا ده و نیم شب. وقت ندارم کار دیگه ای بکنم!
تو راه برامون تعریف کرد که روز گذشته که هوای اینجا مه کامل بود (در تمام مدت روز، سه چهار متر جلوتر هم دیده نمیشد از شدت مه!) بین سرویسهایی که میبرده، رفته دنبال خانمش و بردتش تا تو این هوا کمی با هم بگردن...
دیدم!
میشه از صبح تا شب، هر روز و هر هفته، یک کار کاملا تکراری کرد و یه مسیر رو هی بالا و پایین رفت،
اما باز زنده بود و زندگی کرد...
خدا حفظشون کنه!
پی نوشت: نی نی خوبه و الان باید یه چیزی حدود 10 سانتیمتر قد داشته باشه!!! تا یک ماه دیگه باید صبر کنم تا توی صفحه ی مونیتور ببینمش!
کلمات کلیدی :